خاله فر

اولین دامنه تاکستانیها ||| برای من و تو و ما

هاست ارزان

روایتی از یک ایثارگری/ معلمی که کلیه‌اش را به یک دانش‌آموز اهدا کرد

گزارشی از برنامه «ماه عسل» / پیوند اعضا

روایتی از یک ایثارگری/ معلمی که کلیه‌اش را به یک دانش‌آموز اهدا کرد

شناسه خبر: 1437004 سرویس: فرهنگی

ماه عسل معلم اهدا عضو

برنامه «ماه عسل» شب گذشته به روایت داستان معلمی پرداخت که از تصادفی مرگبار جان سالم به در می برد و تصمیم می گیرد که کلیه اش را اهدا کند.

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، چهارشنبه 24 خرداد 1396 برنامه «ماه عسل» داستان خود را به روایت اهدای عضو اختصاص داد. معلمی آمد و از اهدای کلیه اش به یک دانش آموز گفت. معلمی که در یک تصادف وحشتناک جان سالم به در می برد و بعد از آن تصمیم می گیرد که دست به کاری بزرگ بزند. روایت دیگرِ برنامه «ماه عسل» به پسر جوانی اختصاص داشت که پیوند کبد کرده و از مرگ نجات یافته بود.

ابتدای برنامه احسان علیخانی رودر روی مخاطبان از طرح «محسنین» اینگونه گفت: در سال 1394 ماجرای محسنین را شروع کردیم. حدود 270 هزار بچه به کمک نیاز داشتند. خانواده های این محسنین معمولا پدر و مادرانی دارند که از کار افتاده اند و به دلایلی توان کار کردن ندارند. این بچه ها یتیم محسوب نمی شوند.

در حال حاضر 193 هزار نفر از این محسنین نیاز به حامی دارند. شما کاملا می توانید ناظر این خانواده ها باشید و حتی در صورت رضایت خانواده ها به دیدار بچه و خانواده بروید.

در ادامه مهمانان برنامه ی «ماه عسل» روبه روی احسان علیخانی مجری این برنامه نشسته بودند و هر کدام ماجرایشان را اینگونه تعریف کردند:

آقای حاجی زاده: معلم هستم و در کودکی شاگرد ممتاز بودم.

خانم(همسر آقای حاجی زاده):من 12 ساله و همسرم 16 ساله بود که ازدواج کردیم. زمان ما ازدواج ها سنتی بود. آن زمان صیغه محرمیت خواندیم و دو سال و نیم بعد عروسی کردیم و رسما زندگیمان را آغاز کردیم.

حاجی زاده: بعد از دبیرستان با وارد شدن به دانشسرا معلم شدم. حدود هفت سال در روستاهای دورافتاده ی زنجان درس دادم.

خانم(همسر آقای حاجی زاده): سه سال در خانه و در کنار مادر شوهرم ماندم. اما بعدش با همسرم رفتم و در جاهایی که درس می داد زندگی می کردیم. بچه تهران بودم. اما رفتم با همسرم و در روستاها و مناطق محروم زندگی کردم. بعد از این که پسرم به دنیا آمد به شهر خودمان(تاکستان) انتقال یافتیم.

حاجی زاده: سال 1379 رشته تربیت بدنی قبول شدم و برای ادامه تحصیل هر هفته به تهران می رفتم. با دیپلم وارد آموزش و پرورش شده بودم. در روستاها معلم ابتدایی بودم. الان تاریخ و جغرافیا و اجتماعی درس می دهم. وقتی می خواستم به تهران بروم، صبح ها ساعت 8 از کمربندی شهرمان سوار اتوبوس می شدم. آن روز ساعت 6 صبح از خانه خارج شدم و از داخل شهر سوار شدم. اولین اتوبوسی که آمد سوارم کرد. درست در همان ردیف نخست صندلی ها کنار پیرمردی نشستم. همه ی مسافران خواب بودند به جز این پیرمرد. تا نشستم شروع کرد به تعریف خاطره هایش از گذشته. من هم حرف آدم های مسن را دوست دارم، پس خوب گوش می دادم و هر چه گفت با علاقه شنیدم. نیم ساعت مانده بود که به مقصد برسیم دیگر خسته شده بودم، گفتم بروم انتهای اتوبوس تا کمی استراحت کنم. برف می بارید و جاده لغزنده بود. بلند شدم که برم عقب اتوبوس و استراحت کنم. درست وقتی که خواستم در صندلی های عقب بنشینم اتوبوس ما وارد سبقت شد. همان زمان تصادف کردیم. صدای شکسته شدن شیشه ها را شنیدم و بعد از آن از هوش رفتم و دیگر ندانستم چه شد. در این تصادف همه ی کسانی که در اتوبوس بودند جانشان را از دست دادند. من را هم به عنوان مرده با آن مرده ها به سردخانه می برند. از شانس خوب من 9 سردخانه بوده که جا برای من نمی ماند. من را کف سردخانه می گذارند. بعد از مدتی متوجه می شوند که من بدنم گرم است. چند روز بعد به هوش آمدم. یک هفته بیمارستان بودم.

خانم(همسر حاجی زاده): همسرم در هفته 4 روز دانشگاه بود. آن زمان بعد از این که 4 روز از رفتنش به تهران گذشت و خبری از او نشد نگران شدیم. آن زمان موبایل هم به شکل امروز همه گیر نشده بود. هفت روز بعد تماس گرفت و گفت این هفته در تهران می مانم و درسم زیاد است. اصلا نگفت که تصادف کرده است.

حاجی زاده: من همیشه خودم را جای کسانی قرار می دهم که در آن اتوبوس از دنیا رفتند. اگر از کنار آن پیرمرد بلند نمی شدم، بعد از راننده دومین نفری بودم که کشته میشدم. دوستانم گاهی به شوخی می گویند که شهید زنده ای. همیشه به این فکر می کنم که خدا حکمتی داشته که این عمر دوباره را به من داده است.

وقتی در دانشسرا درس می خواندم در مسیر خانه مان تا دانشسرا، انجمن حمایت از بیماران کلیوی قرار داشت. آن زمان به این فکر می کردم که مگر می شود کسی عضو این انجمن باشد و یکی از اعضای بدن خودش را به دیگری اهدا کند؟ پدرم همیشه به نیازمندان کمک می کرد، گاهی کفش و کتش را به دیگران که نیازمند بودند هدیه می داد. بعد از این که از این تصادف جان سالم به در بردم، می دانستم که یکی از دانش آموزانم مشکل کلیه دارد.

خانم(همسر آقای حاجی زاده): بعد از آن تصادف وحشتناک حدود دو ماه در خانه بستری بود. همان زمانی که بستری بود گفت که تصمیم گرفته و می خواهد کلیه اش را اهدا کند. با چوب زیر بغل می رفت مدرسه. شب های قدر بود که بچه های همان مدرسه، برایش مراسم گرفتند. همسرم می گفت که دیدن این مراسم برایم یک دنیا ارزش داشت.

حاجی زاده: به همسرم گفتم که می خواهم این کار را بکنم. حتی اگر مخالف هم می کرد این کار را می کردم. رفتیم بنیاد بیماران کلیوی شهر تاکستان و گفتم که می خواهم به دانش آموزم کلیه ام را اهدا کنم. بعد از این که دانش آموزم را معرفی کردم، آمد و آزمایش ها را انجام دادیم. در سال 1380 این کار را کردم.

از نظر کلیه در همه این شانزده سال هیچ وقت مشکلی نداشتم. اما این که دو دنده ام را هنگام عمل جراحی بریده اند کمی درد برایم ایجاد کرد. اما در این 16 سال هیچ مشکل خاصی نداشتم و اصلا هم بیمار نشدم.

مهمان دیگری که به استودیوی برنامه «ماه عسل» وارد شد، محمدحسین فرزند آقای حاجی زاده بود. پسری 17 ساله.

محمدحسین(پسر آقای حاجی زاده): تا پارسال نمی دانستم که پدرم کلیه اش را اهدا کرده است. وقتی از جای زخمی که روی بدنش بود می پرسیدم، می گفت که جای تصادف است.

حاج زاده: نمی خواستم کسی از این ماجرا خبر داشته باشد. به جز همسرم کس دیگری خبر نداشت که من کلیه ام را اهدا کرده ام. روح الله(فرد گیرنده ی کلیه) را هم پس از آن ماجرا نخواستم ببینم. به خانواده ی روح الله هم گفتم که نمی خواهم به دیدن من بیایید، چون مادرم از این ماجرا بی خبر است و نمی خواهم چیزی بداند. از طرف دیگر نمی خواستم با روح الله رو به رو شوم چرا که نمی خواستم فکر کند که مدیون من است.

روح الله(جوانی که آقای حاجی زاده کلیه اش را به او اهدا می کند): خانواده اش نمی دانستند. بعد از 15 سال رفتم و کسی که زندگی دوباره به من بخشیده را پیدای کردم. البته باید زودتر می رفتم. بی مهری از من بود. آدرس را پرسیدم و در تاکستان پیدایش کردم. وقتی دیدمش مرا نشناخت. اما وقتی گفتم روح الله هستم، مرا در آغوش کشید. الان عضو تیم ملی پیوند اعضای پینگ پنگ هستم. چند وقت دیگر به تورنمنت اسپانیا اعزام می شوم. بعد از پیوند دیگر مشکلی نداشتم و دیگر سراغ دیالیز نرفتم. فقط دارو مصرف می کردم.

حاجی زاده: زندگی و درآمد معلمی طوری است که با درآمدش نمی توان مخارج زندگی را تامین کرد و حتما باید شغل دوم داشته باشم. الان در عسلویه ساکنیم. آنجا راننده ی نیسانم و سه روز در مدرسه هستم و سه روز هم به عنوان راننده نیسان کار می کنم.

معلمان ما تک تکشان قهرمانند و کارشان ایثار است. با این حقوق کم. من صبح تا ظهر که مدرسه می روم باید بعداز ظهر مشغول مطالعه باشم که فردا صبح با اطلاعات بیشتر بروم سرکلاس، اما باید بروم راننده نیسان باشم و بار جابه جا کنم.

این برنامه ی «ماه عسل» مهمان دیگری داشت که او هم با پیوند اعضا زندگی دوباره ای به دست آورده بود.

میثم: بچه بودم و پدر و مادرم باید در مناطق محروم درس می دادند. یک خواهر کوچکتر و برادر بزرگتر داشتم. هر روز با پدر و مادرم می رفتیم و در نقاط دورافتاده پدر و مادرم به دانش آموزان درس می دادند. بعدها جذب تئاتر و انجمن نمایش شدم. الان فارغ التحصیل دکترای تئاتر در دانشگاه تهران هستم. من پیوند کبد کرده ام. نه بیماری ارثی داشتم و نه سراغ مواد مخدر رفته بودم. طرح های پژوهشی بسیاری را آن زمان انجام می دادم. طرحی پژوهشی بود که نتیجه اش کتاب قطوری شد. پول نداشتیم که کل کتاب را در یک جلد منتشر کنیم. ناشر هم به ما گفت که کتاب را در چند جلد منتشر می کند. من نویسنده ی جلد اول بودم. وقتی جلد اول چاپ شد نام من به عنوان نویسنده در کتاب ذکر شد. در جلد دوم نامم به رده های آخرِ نویسندگان رفت. من اعتراض کردم که چرا اسم من را در جایگاه درستش نزده اید. اما دیدم که در جلد سوم هم نامم در رده ی آخر نویسندگان است و در جلد چهارم دیگر هیچ اثری از نامم نبود. این فشارهای عصبی باعث شد زخم معده بگیرم. پیش دکتر رفتم و گفت کبدت هم مشکل پیدا کرده است. بعد از مدتی در بیمارستان بستری شدم و وقتی یکی از پزشکان من را معاینه می کرد، گفت تو چطور زنده ای که کبد نداری.

منتقل شدم به بیمارستان امام خمینی(ره) و در کمتر از 12 ساعت عمل پیوند کبد را برای من انجام دادند. عمل نخست من پس زد و بعد از پیوند مجبور شدند که کبد را بیرون بیاورند. شب 9 آذر 1394 پیوند اول و 10 آذر 1394 پیوند دوم انجام شد. درست شب اربعین حسینی بود. خانم جوانی تصادفی کرده و مرگ مغزی شده بود. پیوند دوم انجام شد.

علیخانی: تو به خاطر عصبانیست و مشکلی که بر سر انتشار آن کتاب برایت ایجاد شد، کبدت از بین رفت؟ یعنی تو باعث و بانی از بین رفتن کبدت را ناشر کتابت می دانی؟

یک سری استشهاد دروغی گرفت و من را واقعا ناراحت کرد. من همیشه می گویم که فرزند یک معلم ساده هستم که هزار کیلومتر دورتر از تهران در خاک است. بچه خراسان جنوبی هستم. وقتی تحصیلات لیسانسم را انجام میدادم یخ فروشی می کردم.

بعد از من در همان بیمارستان امام خمینی(ره) سه نفر مانند من پیوند کبد شدند که متاسفانه هر سه نفر درگذشتند. دوست دارم که دست آن پدر و دست آن مادری را ببوسم که زندگی دوباره به من بخشیدند.

انتهای پیام/